این روزهای رادین
ازاولین روز پیش دبستانی تو مثل یک پسر بزرگ خودتو با تمام شرایط تطبیق دادی.مطمئنا اونجا مشتهای زیادی خوردی و البته حواله کردی.ناراحت شدی و حتما به سرعت بخشیدی.اما این افتادن ها و پاشدن ها قطعا تو رو انسان قویتری ازمن خواهد ساخت .سه ترم کلاس ژیمناستیک تموم شده و تو وارد ترم 4 شدی و به نظر می رسه به این رشته علاقه زیادی داری و بداخلاقی مربی ات رو خیلی خوب تحمل می کنی. توی پیش دبستانی هم فوتبال داشتین و من فک می کنم تو دروازه بان فوق العاده ای هستی . هنوز تکلیفت رو در مورد این که کدوم دستت رو برای نوشتن و نقاشی انتخاب کنی روشن نکردی و همچنان با دو دستت کار می کنی و این برای کسانی که تو رو می بینن ، جذابیت زیادی داره اما تکلیفت رو با من احتمالا داری یه جورایی روشن میکنی! مثلا همین یه ماه پیش بود که بهم گفتی :
-مامان من اگه بزرگ بشم و ازدواج کنم نمی خوام از پیش تو برم (در حالی که با غصه به اسباب بازیهات نگاه می کردی)
-من هم گفتم : نه پسرم . ما دو تا خونه می گیریم کنار هم که همیشه نزدیک ما باشی
جواب تو: پس بین اتاق من و تو یک در باشه که من همش بیام پیش تو
همین دیروز: مامان من بزرگ بشم ببخشید ولی کلا باید از پیش تو برم ( من : چرا؟؟)
تو : چون می خوام سگ بیارم توی خونه و خونه شما هم که سگ نمی شه آورد
(واقعا متشکرم از دلیل قانع کننده ات )




این روزهای رادین
